اندكي ابر مي خواهم… تا قطره قطره اشكهايم را در آن بكارم و وقت درو، زير ضربات شلاق گونه اش، بي رحمانه تنبيه شوم… چرا كه گمان مي كردم آرامش نزديك است! و اين در دنياي من ، گناهيست نا بخشودني…
“زندگي” پژمردن يک برگ نيست
بوسه اي در کوچه هاي مرگ نيست
“زندگي” يعني ترحم داشتن
با شقايق ها تفاهم داشتن…
زنده را تا زنده است، بايد به فريادش رسيد
ورنه بر سنگ مزارش، آب پاشيدن چه سود؟